صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

  خندیدن یا گریستن؟ مسئله این است

امروز سوم امام است. چند روز بعد هفتم امام خواهد بود. حدود 40 روز بعد هم اربعین امام خواهد بود. البته نه خود اربعین بلکه 1371 مین سالگشت اربعین شهادت امام. تا  اربعین هم مردم با حضور در جلسات سینه زنی و روضه خوانی به ذکر مصیبت پرداخته و گریه و زاری خواهند کرد. البته آنها اینکار را از 12 روز قبل شروع کرده و تا چهلم امام ادامه خواهند داد. آنها از اینکه در 1371 سال پیش امام حسین و یارانش در مقابل ظلم سر خم نکرده و به طرز فجیعی به شهادت رسیدند، عزاداری می کنند. اگر امام حسین در مقابل ظلم سر خم می کرد و به شهادت نمی رسید،  اکنون عاشورائی هم نبود و مردم هم ناراحت و گریان نبودند.

                        *                                 *

روانشناسی می گفت که مردم ما به گریستن و ناراحتی بیش از خندیدن و خوشحالی بها می دهد. او می گفت مجالس ختم ما یکی از با شکوهترین و مجلل ترین مراسم است و در هیچ کجای دنیا برای غمگین بودن اینقدر تدارک نمی بینند. او می گفت دلایل این مسئله متعدد است. اما یکی از مهمترین علتها به باور ما ایرانیها در مورد خندیدن بر میگردد. مادر بزرگها در گوش ما خوانده اند که: "فرزندم زیاد نخندند، ضررش را می بینی" و یا " بعد هر خنده، گریه است" بنا براین ما از خندیدن و خوشحالی واهمه داریم. پس می گرئیم تا از بابت رویدادهای تلخ محتمل در امان باشیم!

 

نویسنده : علیرضا رحمان طلب | ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٧
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  عهد شاه

سرباز وظیفه شناسی در مقابل عمارت پادشاهی انجام وظیفه می کرد. او سوز سرمای زمستانی را تا صبح تحمل می کرد و هرگز در انجام وظیفه ی خود در پاسداری از حریم عمارت پادشاه بزرگ کوتاهی نمی کرد.

اما شبی از شبها، پادشاه بزرگ سرباز را دید که از سرمای 40 درجه زیر صفر زمستان بر خود می لرزد. پیش سرباز رفت و از وظیفه شناسی او تشکر کرد. آنگاه به او گفت که چیزی از وی بخواهد. سرباز از پادشاه خواست تا جامه ای گرم برای او بفرستد. پادشاه گفت: به قصر می روم و خود جامه ای گرم برایت می آورم.

پادشاه رفت داخل عمارت و عهدش با سرباز را فراموش کرد. فردای آنروز خبر رسید که سرباز مرده است. پادشاه از شنیدن این خبر اندوهگین شد و خود بر بالای سر سرباز آمد. در دست سرباز کاغذی دید. آن را باز کرد و نوشته سرباز را در آخرین لحظات خواند:

من روز ها و ماه های بسیاری را از شب تا صبح در این جا نگهبانی داده و دیو سرما را شکست داده بودم. اما انتظار بی پایان امشب، مرا از پا درآورد.                                   

پی نوشت 1: دوستان عزیزم! من خیلی شرمنده ام که به وبلاگم مراجعه می کنید و با پست تکراری مواجه می شوید. من در رشته "ادبیات نمایشی" دانشگاه آزاد تهران مرکز در مقطع کارشناسی ارشد مشغول به تحصیل شده ام و همین موضوع سبب تاخیر در به روز کردن وبلاگ شده است.

پی نوشت 2: به علت بروز برخی مشکلات فنی(!) این پست حذف و بعد اضافه شد. ظاهرا وبلاگ برای مراجعین باز نمیشد و من مجبور شدم کامنت برخی دوستان را حذف کنم.

نویسنده : علیرضا رحمان طلب | ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  خواب دیدم ...

دیشب خواب دیدم. خواب دیدم نیچه را، سارتر، کامو و شریعتی را. خواب دیدم مهرجوئی را با مخملباف، سهراب و فروغ را با شاملو. خواب دیدم همه را. شوپنهاور را دیدم همچنان غمگین و افسرده در پی یافتن معنائی برای زندگی. او همچنان تلخ بود و ناامید. جز سیاهی چیزی نمی دید. خواب دیدم نیچه را که نشان سم اسبی که وی را روانه اخرت کرده بود، هنوز در گونه ی چپ صورتش نمایان بود. به او گفتم که ای مرد بزرگ، چرا این همه حق را به قدرتمداران دادی عاقبت به دفاع از اسبی مظلوم کشته شدی؟ گفت این همان تضاد دل و دماغ است.

سارتر را دیدم نشسته در کنار سیمون عزیز. آنها از زندان بازمیگشتند. رفته بودند زندان شهر تا به دیدار زندانیانی بروند که ملاقاتی ندارند. آن دو فیلسوف مهربان برای زندانیان میوه و شیرینی برده بودند، چون شنیده بودند که زندان به اندازه کافی میوه برای زندانیان ندارد. سارتر را اخمو و ناراحت دیدم. به او گفتم شما با دلبندتان از کار خیر برمی گردید، پس چرا اینهمه غمگین؟ گفت: من هرگز فکر نمی کردم مکتب اگزیستانزیالیسم من، که این همه برایش زحمت کشیده بودم به این سرعت فراموش شود. به او گفتم نگران مکتبت نباش. عقلانیت مردم دراروپا به حدی رشد کرده است که بی نیاز از مکتب و ایدئولوژی، راه را از بیراهه بشناسند و اخلاق را در روابط فردی و اجتماعی رعایت کند. شما بهتر است نگران کشورهای آسیائی و در حال توسعه باشید که برعکس آنچه که می گویند و ترویج می دهند، نه بوئی از آزادی و آزادگی برده اند و نه اضطراب اختیار و آزادی را دارند. و درست بر خلاف آنچه که شما گفته بودید اینجا آدمها ماهیت شان مقدم بر وجودشان هست! پا به هستی نگذاشته می توان حدس زد چه گندی به بار خواهند آورد.

و کامو را دیدم که سیگار بر لب کنار صخره ای نشسته بود. از او پرسیدم که هنوز فکر می کنی ما رهاشدگانی بی صاحب در این هستی هستیم و ما را خدائی نیست؟ گفت: نه! گفتم چطور؟ گفت:"این اواخر فیلمی دیدم به نام راز. این فیلم اندیشه مرا متحول کرد. این فیلم به من باوراند که هستی خیلی هم بی در و پیکر نیست. هستی را نظم و نظامیست آهنین. حال شاید این نظم نامرئی و ناپیدا (که شبیه نظم در جهان مادی هست) خالقی داشته باشد و یا اصلا خدا همان نظم و قانونی هست که فیلم راز در پی تبیین آن است. باوری که کشیشان مسیحی نتوانسته بودند در من ایجاد کنند." من با خود فکر کردم که سینما چه قدرتی دارد خدایا. کاری می کند که دستگاه عریض و طویل کلیسا نتوانسته بود برای کامو بکند!

و شریعتی را دیدم که سخت می گریست. از او پرسیدم: ای عشق دوران جوانی من، شما را چه شده است؟ گفت: همه 30 سال و اندی کوشش من برای آگاهی بخشی و خودآگاهی مردمم یکجا برباد رفته است. گفت که نمی دانم کجای کار اشتباه کردم که چنین نتیجه ی فاجعه باری به بار آورده است. گفتم ناامید نباش دکتر، شاگردان شما در پستوی خانه هایشان شعرهای شاملو و ایرج میرزا را زمزمه می کنند. آنها روزی شما را سرفراز خواهند کرد و آن زمان دور نیست.

و فروغ را دیدم با فرزند خوانده های جزامی اش. آنها را بغل کرده بود و برایشان شعرهای عاشقانه می سرود. به او گفتم: عاشق شعر گناه تو هستم.

گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش

نگاه شیطنت آمیزآمیخته به شرمش را از من دزدید و چیزی نگفت. از اینکه شعرهایش اینقدر مورد توجه مردم قرار گرفته خوشحال بود. گفت که نمی توانست تصور چنین استقبالی از شعرهایش داشته باشد. او گفت که کاش کمی بیشتر زنده می ماند و اینهمه استقبال را از نزدیک میدید.

و مهرجوئی را دیدم که هنوز بعد از 20 سال درگیر درد جانکاه هامون عزیزش بود. هنوز در پی ایمانی عمیق به هستی چون ابراهیم بود. می گفت هنوز نمی تواند ذره ای از آن ایمان را در دل خود بارور کند. هنوز اندر خم یک کوچه گرفتار است. نمی تواند اسماعیل اش را قربانی کند. می ترسد و می لرزد بر ایمان خویش. ترس و لرز کیرکگور را می خواند و آه از نهادش برمی خواست. به او گفتم: رها کن حمید و هامون را. نوجوان عاشق درخت گلابی ات را بغل کن. او تجسم یک شعر زیباست. هنوز صدای هق هق گریه های او از فراق معشوق چموش او، در گوش من است. معشوقی که بیرحمانه در آن غروب دلگیر سوار بر ماشین سیاهرنگ قدیمی در انتهای جاده گم شد و نوجوان شیفته درخت گلابی را با چشمانی تر، که خیسی آن از زیر لحاف بیرون زده بود، تنها گذاشت. مهرجوئی لبخندی زد و از جای خود برخاست. از من پرسید خبر داری سنتوری مجوز گرفت یا نه؟!

و مخملباف را دیدم برافروخته. داد و بیداد می کرد و به زمین و زمان فحش های رکیک میداد. حرفهائی می گفت که من نمی توانم اینجا بازگویش کنم. به او گفتم چه شد آن "تئوری مهربان نسبیت"ات؟! گفت: مشکل من این است که این تئوری را برخی پذیرفته اند و برخی نمی توانند بپذیرند. آنها که نمی توانند بر آنها که توانسته اند، چیره شده اند و هر بلائی که می توانند بر سرشان می آورند و این مرا می چزاند.

اما سهراب در کنار نهر آبی نشسته بود و با برگی که در دست داشت، با آب بازی می کرد. او همچنان مصر بود که آب را گل نکنید! احمد شاملو آن طرف تر با غیض سهراب را نگاه میکرد و زیر لب چیزهائی می گفت. به گمانم به سهراب فحش میداد و به بی خیالی او در این برهه از تاریخ کشورمان حیرت می کرد. شاملو با آن صدای بم و زیبایش می گفت: هراس من همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از بهای آزادی بیشتر باشد. به او گفتم هراسش بیجا نیست. الان اگر بخواهید نعش تان زیر خاک بهشت زهرا مدفون شود،  باید قبلا وام بانکی گرفته باشید و گرنه جسم بی جانتان، فحشدان وارثانتان خواهد بود و لعنت آنها بدرقه راهتان!

صادق هدایت مغموم و عزیز را دیدم. او همچنان سر در گریبان گرفته بود و می گفت: اینجا نیز من شاد نیستم. می گفت از همنشینی و همخوابی با حوریان هم لذتی نمی برم. و می گفت بدبختی بزرگتر اینکه اینجا امکان خودکشی هم نیست! گفتم: صادق عزیز، الهی که فدای اون دل حساس ات بشوم. فکر نمی کنی یه جای کار ایراد داره و این همه رنج و بدبختی هم در این دنیا و هم در اون دنیا یه کم عجیب و غیر عادیه؟ فکر نمی کنی باید نوع نگاهت را عوض کنی و هستی را از زاویه ی دیگری ببینی؟ صادق عزیز این را که شنید نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و چیزی نگفت. با نگاهش به فهماند که این مزخرفات به درد او نمی خورد. او به من فهماند که برای دلهای بزرگ و حساس این چیزها چاره نیست.

از خواب پریدم. به جای همه این بزرگان "لیلا" یم کنارم آرمیده بود در آرامش مطلق.

 

نویسنده : علیرضا رحمان طلب | ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۸
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  مرد و کودک درون او

در درون من دو نفر همزمان دارن زندگی می کنن. یکی از این دو، کودکییست حدودا 12-13 ساله، با مشخصات یک نوجوان پر شر وشور، نافرمان، گستاخ، عصبی، عاطفی، لجباز و ... و دومی مردیست حدودا 40 ساله، باوقار، مودب، با سواد، جاافتاده، خونسرد، مردم دار و ...

هر دو اینها در درون من به صورت همزمان و فعال زندگی می کنند. اما مشکل اینه که زور کودک به مرد 40 ساله می چربه. اغلب اوقات کودک خواسته هاش را به کرسی می نشونه و مرد را دچار عذاب وجدان، احساس گناه و ... می کنه. اگر مرد در مقابل کودک ایستادگی کنه و در مقابل خواسته های مسخره و ناهنجار وی تمکین نکنه، نمی دونید کودک چه قشقرقی به راه می اندازه. از سر و کول مرد بالا می ره. عجز و لابه می کنه، التماس می کنه، توجیهات عجیب و غریب برای خواسته هاش میاره، هزاران دلیل و برهان برای عقلانی جلوه دادن درخواستهاش می آره تا جائیکه مرد 40 ساله گول این دلائل و براهین ظاهرا" منطقی رو میخوره و به خواسته کودک 10-12 ساله تن میده. مرد، وقتی تن به چنین خواسته هایی می ده معلومه که نتیجه چی میشه. گاهی اوقات تا سرحد فاجعه پیش می ره. یک آبروریزی بزرگ و یا یک تحقیر داغون کننده از جانب دوست، همکار و یا خانواده. خیلی طبیعیه که وقتی از یک مرد 40 ساله رفتاری در حد یک کودک 10-12 ساله مشاهده بشه، معلومه که نتیجه مضحک و مسخره خواهد بود.

من همیشه با این کودک درگیرم. واقعا" بعضی وقتها از این همه درگیری و تنش خسته میشم. وقتی این کودک درخواستهای مضحکی از من 40 ساله داره و مثلا میخواد تو این سن و سال آبنبات چوبی دهنم بزارم، معلومه مردم چه نگاهی بهم می کنند! خسته شدم. عاصی شدم از دستش. واقعا نمی دونم چیکار کنم؟ نمیتونم تنبیه اش کنم و سرجاش بنشونم. زورم بهش نمیرسه. اغلب اوست که پیروز این کارزاره. و شما نمی دونید وقتی شکست می خورم چه حس بدی به خودم پیدا می کنم. احساس ناتوانی و عجز سراپای وجودم رو در برمیگیره.

شب ها در تنهائی و سکوت، نصیحتش می کنم. بهش میگم تو دیگه بزرگ شدی اینقدر با آبرو و حیثیت من بازی نکن. یه کم به فکر من پیرمرد باش. اینقدر نرو رو اعصابم. بسه دیگه بابا. قول میده از فردا پسر حرف گوش کن و سر به راهی بشه. اما صبح که میشه باز همون آش و همون کاسه. باز همون درخواستهای بیجا و خواهش های نابهنجار.

جالب اینجاست که من از آن مرد 40 ساله خیلی راضی ام. انصافا" مرد بدی نیست. در حد خودش باسواده. از هر چیزی سر درمیاره. همه بهش احترام قائلند. اونو عاقل و جافتاده می دونن. به همه مشاوره های تخصصی میده. با دوستان مروت و با دشمنانش مدارا می کنه. تو کار خودش دقیقه. اما نصف انرژی همین عاقله مرد به ستیز با این کودک به هدر میره. اگر نبود این کودک نابالغ و ابله، خدا میداند که مرد چه ها که نمیکرد. اصلا تمامی بدبختی و عقب موندگی های مرد زیر سر این کودکه. اگر تنبلی ها و خستگی های زودرس این بچه نبود، مرد حالا در بلندای افتخارات هنری اش به سرمنزل مقصود رسیده و اینقدر ناکام و دلشکسته نبود. او الان به جای یه لیسانس به دردنخور، حالا دکتر و استاد دانشگاه بود و به دانشجوهاش سینما می آموخت. و یا داشت نقدهای مثبت منتقدان بزرگ سینما را راجع به آخرین فیلمش مطالعه می کرد. اما حالا چی؟ از صدقه سر همین بچه بهانه گیر و همیشه خسته، مرد، کارمند ساده ای بیش نیست و مدام به ساعتش نگاه می کنه که کی 4 میشه تا بره تو خونه زیر کولر یه کم استراحت کنه!

آقا، خانم، شما بگید من با این بچه چیکار کنم؟


نویسنده : علیرضا رحمان طلب | ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٦
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  زنگ زدی و ... من نبودم

این سومین باریست که تو زنگ می زنی و مرا می خوانی و از بخت بد، من نیستم. این بار از این اینکه تو زنگ زدی و من توفیق شنیدن صدای تو را نداشتم به شدت غمگین شدم. شنیدن صدای تو در حد یک سلام و احوالپرسی ساده نیز می توانست کلی آرامم کند. اما نشد.

از وقتی تو رفته ای من مدام خواب تو را می بینم. خواب می بینم از پشت آن دیوارهای بلند بیرون آمده ای و من آغوشت گرفته ام و به شدت گریه می کنم. در همه ی خوابهایم تو در اینسوی دیواری و من همیشه گریانم. نمی دانم چرا؟ بارها از صدای گریه ها و هق هق های بلند، از خواب پریده ام. از خواب پریده ام و خود را در کنار همسر و فرزند و تو را همچنان دور از خانه و کاشانه دیده ام. این اواخر که به دیدار مادرت رفتم و از حال و روز تو پرسیدم، کمی آرام گرفته ام. این شیرزن شجاع به من گفت که تو در پشت آن دیوارها روحیه ی خوبی داری. به دیگران دلداری می دهی و اسباب تحمل را برایشان فراهم می کنی. اینها را که شنیدم کمتر به خوابم میایی. گوئی همه ی نگرانی من از این بود که مبادا تحمل آن دیوارهای بلند برایت سخت و غیر تحمل باشد. واقعیت این است که نمی دانم تو با آن روحیه پر جنب و جوشت چگونه می توانی سکون و یکنواختی آنجا را تحمل می کنی؟ مگر نه این است که نمی توانستی ساعتی یکجا بمانی و آرام بگیری؟ همواره در جنب و جوش کودکانه بودی و تحمل یک لحظه سکون را نداشتی. من نمی دانم چگونه دوری آن گوشی رنگ و رو رفته ات را تحمل می کنی؟ مگر نه این است که آن گوشی همدم همه ی لحظات تو بود و همیشه در حال مسیج زدن و ور رفتن با آن بودی. به شکلی که حتی اعتراض ما را هم برمی انگیختی که "بابا اونو بزار کنار ببین چی دارم میگم" امیدارم هر چه زودتر ببینمت. برای آن لحظه ثانیه شماری می کنم.

نویسنده : علیرضا رحمان طلب | ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۳/۱٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت