|
دیشب خواب دیدم. خواب دیدم نیچه را، سارتر، کامو و شریعتی را. خواب دیدم مهرجوئی را با مخملباف، سهراب و فروغ را با شاملو. خواب دیدم همه را. شوپنهاور را دیدم همچنان غمگین و افسرده در پی یافتن معنائی برای زندگی. او همچنان تلخ بود و ناامید. جز سیاهی چیزی نمی دید. خواب دیدم نیچه را که نشان سم اسبی که وی را روانه اخرت کرده بود، هنوز در گونه ی چپ صورتش نمایان بود. به او گفتم که ای مرد بزرگ، چرا این همه حق را به قدرتمداران دادی عاقبت به دفاع از اسبی مظلوم کشته شدی؟ گفت این همان تضاد دل و دماغ است.
سارتر را دیدم نشسته در کنار سیمون عزیز. آنها از زندان بازمیگشتند. رفته بودند زندان شهر تا به دیدار زندانیانی بروند که ملاقاتی ندارند. آن دو فیلسوف مهربان برای زندانیان میوه و شیرینی برده بودند، چون شنیده بودند که زندان به اندازه کافی میوه برای زندانیان ندارد. سارتر را اخمو و ناراحت دیدم. به او گفتم شما با دلبندتان از کار خیر برمی گردید، پس چرا اینهمه غمگین؟ گفت: من هرگز فکر نمی کردم مکتب اگزیستانزیالیسم من، که این همه برایش زحمت کشیده بودم به این سرعت فراموش شود. به او گفتم نگران مکتبت نباش. عقلانیت مردم دراروپا به حدی رشد کرده است که بی نیاز از مکتب و ایدئولوژی، راه را از بیراهه بشناسند و اخلاق را در روابط فردی و اجتماعی رعایت کند. شما بهتر است نگران کشورهای آسیائی و در حال توسعه باشید که برعکس آنچه که می گویند و ترویج می دهند، نه بوئی از آزادی و آزادگی برده اند و نه اضطراب اختیار و آزادی را دارند. و درست بر خلاف آنچه که شما گفته بودید اینجا آدمها ماهیت شان مقدم بر وجودشان هست! پا به هستی نگذاشته می توان حدس زد چه گندی به بار خواهند آورد.
و کامو را دیدم که سیگار بر لب کنار صخره ای نشسته بود. از او پرسیدم که هنوز فکر می کنی ما رهاشدگانی بی صاحب در این هستی هستیم و ما را خدائی نیست؟ گفت: نه! گفتم چطور؟ گفت:"این اواخر فیلمی دیدم به نام راز. این فیلم اندیشه مرا متحول کرد. این فیلم به من باوراند که هستی خیلی هم بی در و پیکر نیست. هستی را نظم و نظامیست آهنین. حال شاید این نظم نامرئی و ناپیدا (که شبیه نظم در جهان مادی هست) خالقی داشته باشد و یا اصلا خدا همان نظم و قانونی هست که فیلم راز در پی تبیین آن است. باوری که کشیشان مسیحی نتوانسته بودند در من ایجاد کنند." من با خود فکر کردم که سینما چه قدرتی دارد خدایا. کاری می کند که دستگاه عریض و طویل کلیسا نتوانسته بود برای کامو بکند!
و شریعتی را دیدم که سخت می گریست. از او پرسیدم: ای عشق دوران جوانی من، شما را چه شده است؟ گفت: همه 30 سال و اندی کوشش من برای آگاهی بخشی و خودآگاهی مردمم یکجا برباد رفته است. گفت که نمی دانم کجای کار اشتباه کردم که چنین نتیجه ی فاجعه باری به بار آورده است. گفتم ناامید نباش دکتر، شاگردان شما در پستوی خانه هایشان شعرهای شاملو و ایرج میرزا را زمزمه می کنند. آنها روزی شما را سرفراز خواهند کرد و آن زمان دور نیست.
و فروغ را دیدم با فرزند خوانده های جزامی اش. آنها را بغل کرده بود و برایشان شعرهای عاشقانه می سرود. به او گفتم: عاشق شعر گناه تو هستم.
گنه کردم گناهی پر ز لذت کنار پیکری لرزان و مدهوش خداوندا چه می دانم چه کردم در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگاه شیطنت آمیزآمیخته به شرمش را از من دزدید و چیزی نگفت. از اینکه شعرهایش اینقدر مورد توجه مردم قرار گرفته خوشحال بود. گفت که نمی توانست تصور چنین استقبالی از شعرهایش داشته باشد. او گفت که کاش کمی بیشتر زنده می ماند و اینهمه استقبال را از نزدیک میدید.
و مهرجوئی را دیدم که هنوز بعد از 20 سال درگیر درد جانکاه هامون عزیزش بود. هنوز در پی ایمانی عمیق به هستی چون ابراهیم بود. می گفت هنوز نمی تواند ذره ای از آن ایمان را در دل خود بارور کند. هنوز اندر خم یک کوچه گرفتار است. نمی تواند اسماعیل اش را قربانی کند. می ترسد و می لرزد بر ایمان خویش. ترس و لرز کیرکگور را می خواند و آه از نهادش برمی خواست. به او گفتم: رها کن حمید و هامون را. نوجوان عاشق درخت گلابی ات را بغل کن. او تجسم یک شعر زیباست. هنوز صدای هق هق گریه های او از فراق معشوق چموش او، در گوش من است. معشوقی که بیرحمانه در آن غروب دلگیر سوار بر ماشین سیاهرنگ قدیمی در انتهای جاده گم شد و نوجوان شیفته درخت گلابی را با چشمانی تر، که خیسی آن از زیر لحاف بیرون زده بود، تنها گذاشت. مهرجوئی لبخندی زد و از جای خود برخاست. از من پرسید خبر داری سنتوری مجوز گرفت یا نه؟!
و مخملباف را دیدم برافروخته. داد و بیداد می کرد و به زمین و زمان فحش های رکیک میداد. حرفهائی می گفت که من نمی توانم اینجا بازگویش کنم. به او گفتم چه شد آن "تئوری مهربان نسبیت"ات؟! گفت: مشکل من این است که این تئوری را برخی پذیرفته اند و برخی نمی توانند بپذیرند. آنها که نمی توانند بر آنها که توانسته اند، چیره شده اند و هر بلائی که می توانند بر سرشان می آورند و این مرا می چزاند.
اما سهراب در کنار نهر آبی نشسته بود و با برگی که در دست داشت، با آب بازی می کرد. او همچنان مصر بود که آب را گل نکنید! احمد شاملو آن طرف تر با غیض سهراب را نگاه میکرد و زیر لب چیزهائی می گفت. به گمانم به سهراب فحش میداد و به بی خیالی او در این برهه از تاریخ کشورمان حیرت می کرد. شاملو با آن صدای بم و زیبایش می گفت: هراس من همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از بهای آزادی بیشتر باشد. به او گفتم هراسش بیجا نیست. الان اگر بخواهید نعش تان زیر خاک بهشت زهرا مدفون شود، باید قبلا وام بانکی گرفته باشید و گرنه جسم بی جانتان، فحشدان وارثانتان خواهد بود و لعنت آنها بدرقه راهتان!
صادق هدایت مغموم و عزیز را دیدم. او همچنان سر در گریبان گرفته بود و می گفت: اینجا نیز من شاد نیستم. می گفت از همنشینی و همخوابی با حوریان هم لذتی نمی برم. و می گفت بدبختی بزرگتر اینکه اینجا امکان خودکشی هم نیست! گفتم: صادق عزیز، الهی که فدای اون دل حساس ات بشوم. فکر نمی کنی یه جای کار ایراد داره و این همه رنج و بدبختی هم در این دنیا و هم در اون دنیا یه کم عجیب و غیر عادیه؟ فکر نمی کنی باید نوع نگاهت را عوض کنی و هستی را از زاویه ی دیگری ببینی؟ صادق عزیز این را که شنید نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و چیزی نگفت. با نگاهش به فهماند که این مزخرفات به درد او نمی خورد. او به من فهماند که برای دلهای بزرگ و حساس این چیزها چاره نیست.
از خواب پریدم. به جای همه این بزرگان "لیلا" یم کنارم آرمیده بود در آرامش مطلق.
|